بچه ها همه خوبن. کار هم خوبه اما خیلی زیاده. به محیط عادت کردم.
خاله م اینا هم اومدن نزدیک ما هرشب از سر کار که میام میریم خاله بازی.
رفتم شرکت قبلیم تسویه حساب کردم و از اون ور هم رفتم خرید و آرایشگاه همه پولی که گرفتم و خرج کردم.
چرت و پرت خریدم.
مانتو و لباس و کفش و شلوار و .................
بعد هم با مامانم رفتیم شام خوردیم و اومدیم خونه خاله م و اخر شب هم برگشتیم خونه.
البته اتفاق زیاد افتاده برام اما خب چون نمیدونم هر بار تا کجا رو گفتم. صرف نظر میشه ازش.
حالا سر فرصت وقتی رو مود بودم مفصل میام میگم.
دیروز هم رفتیم سینما فیلم مزخرف قائده بازی. بعدش هم رفتیم کافی شاپ و بعد رفتیم اندیشه خرید و برگشتیم شام خوردیم . بعد هم بچه ها رو رسوندم خونه و خودمم اومدم.
امروز هم رفتیم شام بیرون و بعد هم یه سر به مامان بزرگم زدم و الانم برگشتیم خونه.
فردا روز اول کاریم تو جایی جدید.
امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره.
به خاطر سهل انگاری یه رابطه خوب و از دست دادم
یادم نیست تو پست قبلیم تا کجا نوشته بودم. حوصله این که بخوام برگردم و ببینم هم ندارم.
نمیدونم گفته بودم میخوام استعفا بدم یا نه.
اما دادم از هفته پیش شفاهی گفتم. البته مجبور شدم نزدیک به دو هفته هم برم سر کار. چند روز پیش هم نامه کتبیش و نوشتم و تحویل دادم. روز جمعه آخرین روز کاری من بود. عصر جمعه که اومدم خونه با کلی خستگی آقای رئیس اس ام اس دادن که خیلی بی تفاوتی نسبت به کارت. چرا رفتی ما این جا ۱۰۰۰ تا کار داریم این خانومه هم هیچ کاری بلد نیست. منم جواب ندادم. تازه رسیده بودم خونه. خب اگه کاری بود همون موقع میگفتی.
میدونستم مشکل از جای دیگه آب میخوره و دلیل ناراحتی ایشون چیز دیگه ای. مثل بقیه موارد. ما مشکل کاری نداشتیم با هم. همه مشکلات کاریمون هم دلیلش چیز دیگه ای بود.
خلاصه این که از دیروز بنا شد بنده دیگه نرم. منم امروز وقت مصاحبه داشتم. و چون این شرکت ذولتی بود اصلا با اون قیافه ای که این جا میرفتم سر کار اون جا نمیتونستم برم. خلاصه عین خانمای خوب و مثبت با مقنعه و مانتوی مشکی و کاملا بدون آرایش رفتم مصاحبه. نتیجه معلوم نیست. اما فکر کنید اصلا درست شه. من اون شکلی دق میکنم.
به هر حال صبح حالم خیلی بد بود. تمام اون دوران مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشد. همه حرفا تو ذهنم میومد. چرا اون موقع این جوری شد. چرا من جواب ندادم. چرا چرا چرا..................
خدای من چه قدر این تجربه کاری بد بود برای من. آخه چرا اصلا اومدم این جا. حکمت این اتفاق که جز آزار روحی چیزی برام نداشت چی بود؟
هنوزم از اون حال و هوا نیومدم بیرون و میدونم که اثراتش همچنان ادامه داره.
خیلی دوست داشتم از جزئیات بنویسم اما خب....
جمعه شب با سارا و مامانامون رفتیم شام ۷۲. خوب بود. خوش گذشت.
شنبه ما مهمون داشتیم. یک شنبه عصر هم با یکی از دوستان رفتم پارک طلقانی. یه کم قدم زدیم و برگشتیم.
امروز هم که رفتم مصاحبه.
من یه روزم زودتر بیام بیرون یه روزه برام انقدر که جنگ اعصاب دارم.
یه شرکت دیگه که قرار مصاحبه رو با مدیر اداریش هماهنگ کرده بودم. متاسفانه مدیر اداریش از اون جا رفته و از طریق ایمیل بهم خبر داد و گفت داستان چی بوده.
فعلا هاپو هستم و سر در گم. تا ببینیم حکمت این اتفاقا چیه و آخرش چی میشه.
نکنه آه مدیرمون من و گرفته؟/////
خلاصه من که همش گیج خواب بودم. خدا رو شکر بچه ها زود رفتن منم خوابیدم.
جمعه هم نامزدی پروانه بود. از بچه های ساپتا ( شرکت قبلیمون ). ظهر به بعد بود. صبح بیدار شدم و حمام و آمادگی های اولیه. بعد هم رفتم آرایشگاه و حاضر شدم. و انقدر دیر کردم که بچه ها صداشون دراومد. رفتم فلکه اول تهرانپارس دنبال بچه ها از اون جا هم رفتیم باغی که مراسم توش بود. توی رودهن اما پیرمون دراومد تا رسیدیم. انقدر راهش دور بود و پر از کامیون. و پر پیچ و خم.
خلاصه کلی خوش گذشت. همکارای قبلی رو دیدم . دلم برای همه تنگ شده بود. اما خب اصلا نرقصیدم. آخه ۲ تا از آقایونی که قبلا باهاشون همکار بودم اومده بودن و دوربیناشون بسیار قوی بود.
خلاصه کلی عکسای خوشگل گرفتیم. تو باغ و زیر آلاچیق و با همکارا و........ کلی حال داد.
گروه ملی ایرانی رو هم دعوت کرده بودن برای رقص. برنامه شون خیلی قشنگ بود.
بعد چند نفر دیگه ساز زدن و یه خانمی خوند. و خود پروانه هم ترکی خوند. وای صداش فوق العاده بود.
دیگه تا آخر شب طول کشید. موقع برگشت هم خانم موسوی و همسرش مثلا جلوی ما حرکت کردن که من موقع رانندگی نترسم. همسر گرامیش با سرعت ۳۰ تا با فلاشر روشن جلوی من راه افتاده.
دیگه داشن کورم میکرد که تصمیم گرفتم گمش کنم. و این کارم کردم. و خلاصه اومدیم تهران اما جاده ای بود واسه خودش. بچه ها رو بردم رسوندم خونه شون. جنازه خودم هم اومد خونه.
دیروز هم که روز پدر بود. من تا ۱ خوابیدم. بعد هم دوش و ناهار و بعد هم رفتیم خونه مامان بزرگم و تا آخر شب اونجا بودیم. همه خاله ها هم اوده بودن. کلی خوش گذشت....
امروز هم تصمیم داشتم استعفا بدم . اما هی این دست اون دست کردم. که رئیس صدام کرد و شروع کرد به غر زدن. منم هیچی نگفتم و گوش دادم. آخرش گفتم باشه من همه این کارا رو تا آخر هفته انجام میدم و تحویل میدم بهتون.
گفت منظورت چیه یعنی دیگه نمیخوای بیای. گفتم بله. گفت الان داری خودت و لوس میکنی؟ گفتم نه دلیلی نداره.
دیگه نمیخوام بیام. گفت خب من چی کار کنم چه جوری یکی دیگه رو بیارم. بهم وقت بده. گفتم نه نمیشه. نمیتونم.
و اومدم بیرون.................
فردا هم وقت مصاحبه دارم. شرکت داتک. ببینیم خدا چی میخواد.
بعد نمیدونم چرا هاپو شدم. حالم انقدر بد شد که نگو.... یه بغضی گلوم و گرفت و اصلاْ اوضاعم و ریخت به هم. بعد تو نت یکی دو تا از بچه ها رو دیدم و یه کم با اونا حرف زدم. آقای رئیس نزدیک ۱۲ بود اومد. اما خودش فهمید امروز از اون روزاست و حرفی نزد و تا چند ساعت کاری به کارم نداشت. کلاْ روز آرومی بود.
تا عصر که رفتم و جسته گریخته راجع به این که میخوام از این جا برم باهاش حرف زدم. ناراحت شد اما سعی میکرد به روی خودش نیاره. خلاصه آخر سر گفت خب میخوای برو ببین اونجا چه طوریه. گفتم آره حتما. گفت البته مثل این میمونه که آدم به زنش بگه برو یه پسر دیگر و هم ببین. اما دموکراسی حکم میکنه که من این و بهت بگم.
و در آخر هم گفت کلاسای شبکه ت تموم شد گفتم تقریبا گفت نمیخوای برنامه نویسی بری. منم قیافه م و کج کردم براش یعد گفت فکرات و بکن میخوام یه جای توپ بفرستمت.
این وبلاگ جای برای ثبت دستنوشته های پراکنده من
بعد از ۲سال که تقریبا عادت کرده بودم و به طور مرتب توی میهن بلاگ یادداشت میذاشتم خیلی بی دلیل مثل بقیه اتفاقهای بی دلیل و ناگهانی میهن بلاگ بسته شد. و در واقع همه دستوشته های من که در واقع خاطرات ۲ سال زندگیم بود و هیچ جای دیگه هم ثبتش نکرده بودم از بین رفت.
به هر حال شاید حکمتی در این کار بوده.
بگذریم این روزها حسابی درگیرم. یه پیش زمینه میدم برای این که در مراجعات بعدیم بدونم از چه زمانی اومدم این جا.
الان نزدیک ۲ ماه که از جای قبلیم اومدم بیرون و تو علوی کار میکنم. از این جا تقریبا راضیم. فقط خقوقم کم. اما کارم رو دوست دارم. تو بخش انفورماتیک مشغولم و همکارای خوبی دارم.
اما یه پیشنهاد کاری جدید با شرایط خوب باعث شده یه کم قلقلکم بیاد. جسته گریخته با آقای رئیس حرف زدم اما تلفنی چون ایشون مسافرت تشریف دارن.
اما تصمیم گرفتم فردا حتما باهاش حرف بزنم و نتیجه رو نهایی کنم. نمیتونم مردم و معطل خودم کنم.
بعد از ۳-۴ سال دوباره دیدارهای کمرنگم با کسی که خیلی ازش بدی دیدم و به خاطرش اذیت شدم شروع شده.
هیچ چیز خاصی نیستا. فقط چند روز یک بار میاد دم شرکت و چنذ دقیقه با هم حرف میزنیم.
پیشنهاد خیلی زیاد شده اما اوضاع جامعه خیلی خراب. همه به فکر...
انقدر وقیح هم شدن که از راههای مختلف اما با صراحت میگن به آدم.
دیروز بالاخره موفق شدم کادو مریم و بدم. کلی خوشش اومد. کادو تولد نسترن رو هم دادم.
امروز هم کلا خونه بودم. و به استراحت و جبران کم خوابیهام گذشت.